تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

دل همچنان می نویسد ... بعد از یکسال


به کل اگه پست های قبلی هم دیده باشید می بینید که چیزی به عنوان سلام اصلا وجود خارجی توی این وب و پست ها اصلا نداره پس منتظر نباشید که بعد یکسال بگم , سلام.


راستش توی این یک سالی که نبودم نمی تونم بگم خیلی چیزها تغییر کرده.نه من هنوز همون علی ام.(اینو میگم که نترسید.چون شخصیت من کلا می دونم خیلی طرفدار داره الان توی خیابون هم راه می رم امبولانس پشتمه :دی ) ( کلا زیاد چرت و پرت می گم جدی نگیرید ) داشتم می گفتم.خوب شاید سئوال باشه توی این یک سال چه غلطی می کردم که پست نمی زدم.راستش هیچ کاری نمی کردم فقط حسش نبود :دی 


امروز نمی دونم چرا بعد یکسال دل شروع کرده به نوشتن.یعنی می دونما ولی خوب نمی دونم.یه جور داره بهم فاز میده که علی بنویس :دی یه جور دارم احساس می کنم یکم با نوشتن این وب خالی می شم.شاید سال پیش اکه می نوشتم و سند 2 ال می کردم برو بچ های درن شان می ریختن اینجا.اما الان اینطوری نیست.دیگه از بچها درن شان خبری نیست.دیگه حتی از خوده درن هم خبری نیست . دیگه حتی از اون کورنلیوس فلک کبیر هم خبری نیست.احساس می کنم تمام خاطرات زیر چند تن خاک دفن شده.


جای اون کرنل من , الان ماتسویاما داره نقش بازی می کنه.الان یه سری برو بچهای تازه امدن.بچهای پی 30 ورلد.مای اف سی.خیلی های دیگه.خیلی ها که شاید از من بدشون بیاد یا شایدم خوششون بیاد.اما نمی دونم چی بگم.نمی دونم وقتی این پست کامل بشه من سند 2 ال کنم دوباره کیا می ان توی وب.یعنی بازم بچه های قدیمی میان؟ فکر کنم اصلا هیچکس نیاد :دی همون 4 نفر سال پیش هم الان دیگه نیستن.


نمی دونم شاید بعدا دوباره وب رو اپ کنم.نمی دونم شاید ... یه جور احساس می کنم بین من ( یعنی چیزی که الان هستم ) با چیزی قبلا بودم فاصله افتاده.نمی دونم.شاید... 

شاید...


موفق باشید.

علی _ A _

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 13:6  توسط علی  | 

مردک حویج نه هویج

بعد مدتهای عدید و رنج های کمیک و راه های نا قلیل و حرف ها نا صحیح و دیدن انسانها نا شعیر ( شعیر : یه چیز تو مایه های شعور و این چیزاست ) و ازمایش های بس فجیع,و وقایع بس شدید و مهیب و نحیف در غریب و هرنوع قافیه ای که به این فعل ها می خورد , دریافتم که افرادی بسی کمی هستند که متوجه می شوتد هویج با این ""ه""نوشته نمی شود بلکه با این ""ح" نوشته می شد.پس از این به بعد بنده فتوا می دهم اینطوری بنویسید.""حویج"".

بله این از موضوع اول بود که گفتم اما می رسیم به موضوع دوم که مسائل روز رو باید بگم.مسایل روز از این قرار که نمی دونم کدوم انسان حویج مانندی ( در مقام و شئونات و رسومات و حضورات و مقبولات بنده نمی گنجند که صفت های این افراد به طور واضح تشریح و تفضیل و تنظیم و تقدیم کنم ) گفته که باید بچها توی تابستون هم برن کلاس.خوب من هیمنجا بهش می گم اخه مردک حویج تو{...} خودت رو توی تابستون تکون نمی دادی حالا به این بچه های طفل معصوم که رسیده می گی واسه موفقیت کتاب کار تابستون بخرید و کار کندم.(من واقعا اگه متصدی و متعددی و مجریت این کار را ببینم {...} (اینم به قول روزنامه اعتماد ملی بود که دمه دقیقه توی متنش سه نقطه می ذاره) ) مردک حویج میگه کتاب تابستان.البته بنده به دلیل حفظ موراد که قبلا به حضور مبارکبتون رسوندم از بردم برخی مسایل معذور و مخلوص و ممنوع گردیده ام.و فقط به {...} اکتفا می کنم.پس در اخر نتیجه می گیریم من فتوا می دیم کسی دیگه نه کتاب حسن چی بخره نه غلام چی نه کاج و سیب و از این چیزا.

بریم سره موضوع سوم که جانم واستون بگه که فریب پولیتیک های بیگانه های جانبی رو نخورید.18 تیرو رو دیدید؟اینا همه افرادی هستند که توسط رسانه های بیگانه و مجبور به این کار شدن.مثلا خوده من.چند روز قبل ناتال ناهو نمی دونم چی چی بهم زنگ زد و گفت : علی جان قربونت برم چرا تو نمی ری توی خیابون.من در همون حال بهش گفتم مردک حویج اخه من به تو چی بگم.من یه روز میام به شخصه {...) میذارم.(الان هاست که صدای شعار میاد که می گه تا خون در رگ ماست استقلال سرور پرسپولیس ) بله.بله.

ای بابا بازم گند زدید به کل به کنفرانس حویجی من.خیل خوب برید پس فردا بیان بقیش رو براتون می گم.

........

البته دوستان خیلی از مطالب این پست رو سانسور کردم.نمی خواستم توی وبلاگ دل نوشت این کارو بکنم چون اصول وب اینطوری که هرچی دلم خواست و دلم کشید بنویسید اما مشکل اینجاست که دل من می خواد اما ...

موفق باشید.

علی _  A _

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:23  توسط علی  | 

هیچی نیست

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

موفق باشید

علی  _ A _

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 17:25  توسط علی  | 

امروز 11 نفر نبودیم 22 نفر بودیم.

هوم نمی دونم چی بگم.الان فقط حدودا یک ربع تا ساعت 12 مونده و در واقع فقط یک ربع مونده تا یکی از به یاد ماندنی ترین روزهای زندگی من تموم بشه.نمی دونم کی دوباره اینقدر دوباره خوشحال می شم اما با صراحت می گم الان خیلی خوشحالم.

هشت سال پیش وقتی استقلال از ملوان توی انزلی باخت به گریه افتادم.هشت سال پیش واسه خیلی وقت پیش اون موقعه خیلی بچه بودم.گرچه من اون قهمانی پیروزی رو یادم نرفته اما فکر کنم فوتبال هم فراموشش نکرده بود.نمی دونم چی بگم ولی فکر کنم فوتبال جامی رو که هشت سال پیش از دستان ما بیرون اورده بود دوباره توی اون گذاشت.

حوصله ندارم زیاد بنویسم.

این چند خطم کامپیوترو روشن کردم تا همیشه به یاد بمونه همچین روز باشکوهی.

موفق باشید.

علی  _A_

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:43  توسط علی  | 

شاید اره شاید نه!

شایدم خوبه شایدم نه!شایدم فردایی نیست شاید پایان همینجاست و اونور هم همینطور شایدم شایدی نیست.شایدم شاید ها همه الکی.شاید همه چی قبلا بوده.شاید خوبه شایدم خوب نیست.شاید بازی ما انسانها برای دلخوشی باشه.شاید ما همه مثل مسابقات چوگان می مونیم.شاید دنیا داره می چرخه.شاید.شاید لعنت به دنیا.

شایدم خوبه شایدم نه!شاید الان شاید فردا شاید اینکه خودم نمی دونم چی دارم می نویسم شاید , شاید دارم دری وری می نویسم.نه  نه دری وری نیست ارتعاشات امواج مغزی غیر هموار مناطق  استوایی جنوب غربی اسیای مرکزی توسط انسان های شاید پست شاید خوب شایدم نه.

شایدم خوبه شایدم نه!ولی خوب شاید همه چیز خوب باشه.شاید اما باید دید چرا بعضی چیزها بد می شه.شاید چون انسان ها همدیگر و فراموش می کنند اما شاید , شاید ما شاید دنبال چیزهایی هستیم که حال همدیگر و بگیریم.ببینم کی حاضر شاید حتی برای شایدی از زندگی خودش بگذره و حتی یک دقیقه و حتی یک دقیقه و فقط یک دقیقه از زندگیش رو بدونه اینکه در اینده طالب چیزی برای خودش نباشه برای دوستاش بده؟شاید یک دقیقه کم باشه شاید باشه  شایدم نباشه خوب.

شایدم خوبه شایدم نه!شاید دارم زیادی دری وری میگم شاید خودم هم نمی دونم چی دارم می گم شاید خوده انسانها هم نمی دونند دارند چی کار می کنند فقط اینو مخفی می کنند کاری  که من نمی کنم.شاید دارم می کنم.شاید همه ما دنبال بهونه هایی می گردیم که شاید باشیم شاید اره شایدم نه شاید بعضی این بهونه ها رو توی خودشون پیدا کردند و یک بند شادند که اسمشون رو گذاشتیم دیوونه اما بهتر از ما نیستند که هر چند  وقت یه بار دور هم جمع می شیم به خاطر اینکه فقط باید دلیل داشته باشیم  که یه کاری بکنیم شاید خوبه شاید خوب نیست.من نمی خوام تصمیم بگیرم در مورد مردم چی کار باید بکنند و چی کار نباید بکنند ولی اینقدر از خودمون دور شدیم که یه روز سیزدهم رو تنها وقت مناسبیه که می تونیم همدیگر و ببینم.شاید داریم واسه خودمون کار می تراشیم.شاید اینهمه کار خوبه شایدم خوب نیست.

شایدم خوبه شایدم نه!شاید دنیا داره به ما هشدار می ده شاید ما داریم به طبیعیت هشدار می دیم.شاید دنیایی دیگه وجود نداره که توش مردم برای شادی و خوشحالی نیاز به دلیل و روز ندارند.شاید پایان دنیا قبل اینکه پایان دنیا به وضوح به پایانش نزدیک بشه رسیده و پایان ما پایانی که ما نمی دونیم ولی واقعا پایانیه.

شایدم خوبه شایدم نه!شایدم پایان خوبه شایدم پایان بده!شاید همه چی  قبل شروع به پایان می رسه.شاید پایان دنیا گذشته و ما نفهمیدم.من نمی دونم ولی می دونم خیلی وقته دیگه نباید بگم شاید!

شایدم خوبه شایدم نه!

پایان شاید ها چقدر بده!

علی _A_

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:46  توسط علی  | 

دوباره نه

هوم بعد مدتها درود.اول این متن یک چیزی بگم.اون اولش هم گفتم اینجا وبلاگ شخصی منه و منم حرف دلم رو می زنم و پس اگه توی این متن به ریش قبای کسی برخورد به من کوچکترین ربطی نداره پس اصولا اگه فرد  بی جنبه ای هستید یا مثل بعضیا عقلتون ( نه جسمتون ) زیر 14 ساله لطفا وب رو ببنید برید عروسک بازی کنید.

خوب اولش بگم که نمی دونم کدوم بچه ک.... برداشته اون ایدی قدیمی علی _ ویزلی منو هک کرده.البته گرچه ایدی نشانه ای از زمان هری پاتر میده اما خوب خیلی از دوستان قدیمی اونجا بودند که ایدی هاشون یادم رفته پس اگه احیانا کمک های انسان دوستان می تونید بکنید سریعا وارد عمل بشید.(کمک های انسان دوستانه همون پس گرفتند ایدی قبلی)

اون بالا گفتم دوباره نه.گرچه این حرفه من از یک بعد به منظوره اینکه این وبلاگ هم مثل قبلیا شده بود.البته همگی معلول کو  ن گشاده بنده هست که حس و حال نوشتن و اپ کردن رو ندارم.اما حالا که از بعد نزدیک به صفر نگاه می کنم می بینم نه باو زیاد هم بد نیست.بازم عید شده و ما یک بند باید از این خونه برم اون یکی خونه.گرچه در این مورد زیاد بد به نظر نمی رسه چون هنوزم وقت عیدی گرفتند هست اما بترس از روزی که خودت باید عیدی بدی.اون وقته که ده برابر این پولی که میگیری با اقتصاد تخمی تخیلی ایران و تورم 40 درصدی ایران باید بدی به خرده بچه هایی که از سروکولت بالا می رند.

حالا من اینو میگم , میگید ضد حال چقدر.ولی واقعیت .چند روزه دیگه این تعطیلات تموم بشه تازه شروع دردسر که چطوری می خوای خودت رو اماده کنی بری مدرسه.اونم با قیافه اون محمود!(بگذریم)اما واقعا نگاه می کنی می بینی همون اتفاقات سال قبل داره تکرار می شه.

اگرچه زیاد هم بد نیست اما یکجوری احساس می کنم داره دنیا تکرار می شه.بازم فیلم جدید سانسور شده.بازم عیدی که میره تو بانک برای وقتی بزرگ شدی.بازم چندتا لباس جدید و دیدن عمو , دایی و عمه و ... گرچه بالا هم گفتم انچنان هم بد نیست اما تنوع کم داره.مثلا یه هیولا از سقف خونه بیافته پایین.الان من چند وقت منتظر این اقا هیولام که سر و کله اش پیدا بشه و چه سخته انتظار.

تازگیا متوجه شدم انسان ها ادم های جالبی هستند مخصوصا اگه بهشون بگی که این کارو نکن و یا اینجا نروند.بیشتر احساس می کنند که باید حتما اون کارو انجام بدند ببیند چیه.شاید واقعا این حس کنجکاوی بد دردسری باشه اما خوب هست.شاید توی متن من انچنان چیزی نبود اما اون حرف رو بالا متن زدم تا ببینم تهش چی میشه.شاید اون موقعه که داشتم می نوشتم اصلا نمی دونستم تهش به کجا می رسم اما خوب فعلا اینجا رسیدم.

این اخرهم حوصله اراجیف زیاد گفتن ندارم و فقط به همین جمله بسی کوتاه رضایت می دم:

عید همتون مبارک و امیدوارم در سال جدید تنوع رو نه در امدن هیولا بلکه در خودتون احساس کنید.

به امید سال جدید و نه در طبیعت بلکه در خودمون.

فعلا.

علی _ A _

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 15:13  توسط علی  | 

یک سلام چند خداحافظی

نه من نمی دونم کی من و مجبور کرده بیام وب بزنم که بعدش توش بمونم که از اول هفته هی امروز فردا می کنم که یک پست بزنم اخرشم سره هم بندیش کنم بره.البته کل وب که سره هم بندی شده است اما خوب برخی پست ها ویژه اند.

ما یک غلطی کردیم با بچها رفتیم اردو مشهد.الان دو هفته است توی این غلطی که کردم ماندم.این گلوی  لامذهب   من اینقدر داد , فریاد کرد که الا دو هفته است از اون صدا قشنگ دیگه خبری نیست البته بماند که قبلش هم صدای زیبایی نداشت ولی اون ته گلوم اندازه یک دنیا که دوست ندارم درد نمی کنه.

اما از این گلو درد که بگذریم من نمی دونم اخه شما ها چه استعدادی در دری وری نوشتن دارید.نه اخه اینا شد کامنت؟ اصلا من معده ام تعحب کرده! تو کل عمرم 10 تا کامنت ندیده بودم که دیدم.البته بگذریم از اینکه بعضیا جرئت نداشتند با اسم خودشون کامنت بذارن.(کم کم دارم فکر می کنم لولوخورخوره ام اینا هم چون بچه هستند خوب از من می ترسند دیگه :دی ) راستی کی بود گفته بود کمبود سوژه؟ کی گفته من قراره خاطره بنویسم.نه داداش ما (ما در اینجا یعنی من ) کمبود سوژه که هیچ زیادی سوژه هم داریم.مثلا من از ها این روستای نه ببخشید این جزیره چی کم دارم خوب منم می تونم برم از داستان نویسی بگم.(بیچاره جرئت نمی کنه ادرس وبش را دوباره بده :دی )در ضمن من تمام سوژه ها را درو کردم.از اون خاطر خواه که برمیگرده به دوسال پیش که شعارش همه چی و خر تو خر بود گرفته تا این وب اخریه که اخر کلاس و مخ زنی دختر های مودب و فرهنگی بود.(همون که با کاوه زدم نقد می ذاشتیم)

اما بریم سره اصل مطلب.اینم بگم که توی این وبلاگ اصلا اصل مطلبی وجود نداره.خوب مثل اینکه زمستون شده و زمان خداحافظی هست.نمی دونم کی بود که که می گفت زمستون فصل خداحافظی انسها هست.بگذریم من نمی خوام توی این وب از این مزخرفات بگم اما حالا که نگاه می کنم می بینم من که دارم با بکس بای بای می کنم به فکرش افتادم. این اقا گاوه :دی هم که داره می ره افغانستان واسه ادامه تحصیل.(خوب دیگه خداحافظی کم اوردم هرکی می خواد خداحافظی کنه بگه به من اینجا اعلام عمومی می کنم).با رفتن این جناب اقا گاوه اصلا سایت درن شان فنز کمرش نصف میشه.نه تنها بازدیدها میاد پایین بلکه موتور جستجو هم از بین می ره.این بگم که ایشون قبل اینکه بیان در جمع ما یک موتور جستجوگر بسیار قدرتمند بودن که متاسفانه به خاطر رعایت نکردم حقوق کپی رایت دره کاسبیشون را تخته کردند.

ما هم واه قدرانی از این اقا پسر گل یک عینک به شماره 8 می خریم که بساط خرخونی توپ اماده بشه.خوب دیگه بی شوخی:

کاوه جان امدیوارم در زندگیت موفق باشی و به خواسته هایت برسی.گرچه من در روز تولد یک عالمه نوشتم و واست فرستادم فکر می کنم بهته بری از طرف من دوباره اون پیام شخصی را بخونی.(موفق باشی)

خوب من برم سره خداحافظی خودم.ما هم که مثل همیشه مثل سالهای پیش خرخونیم گل کرده می خوام یک چند مدتی قید کامپیوتر را بزنیم.اما اصلا نارحت نباشیم.من به زدوی با قوایی بسیار زیاد میام و دنبا را نجات می دم.

خوب دیگه انیهمه حرف زدم خسته شدم.ما هم که گلو درد داریم بهتره بریم یکم در ارامش به درس خواندن و فعالیت علمی بپردازیم.

موفق باشید.

علی  _ A _

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:51  توسط علی  | 

نقطه سر خط

من خودم هم نمی دونم این چندمین وبلاگی هست که می زنم.اما یک مسئله مهمی که هست اینکه مواظب این هستم تا بازهم مثل عوامل بیگانه ( همین استکبار جهانی را می گم ) دیگه این وب پاکیده نشه.من تا جایی که یادم است هرچی وب زدم دره پیت که نه ولی چند درجه از دره پیت دورتر بوده ول همیشه یک نکته را توش رعایت کردم اونم بی نظمی که ایندفعه هم روش استوارم.
اما داشتم می گفتم که نمی ذارم این وبلاگ پاک بشه.هردفعه ما وبلاگ زدیم پاک شده.جالب اینجاست که هردفعه به دلایلی نا معلوم پاک میشه از اون میلاد گرفته تا بیا به علیرضا و یکم جلوتر این کاوه.البته ناگفتی نیست که متاسفانه از هرسه این عزیزان (!) چیزی جز خاطره به جا نمونده.اون علیرضا که نفهمیدم این بشر کنکور داد یا به کنکور ...... تا این میلاد که غیب شد و بعدش هم احتمالا این کاوه که به گفته خودش قرار از ایران بره فرنگستون.(من وال... بی تقصیرم اینم احتمالا تقصیر همون استکبار جهانیه)
از این حرف ها که بگذریم سخن دوست خوش نیست.(نمی دونم چه ربطی داره).ولی خوب در مورد سخن دوست گفتم باید اینم بگم که ماشا... اینقدر در وب های قبلی من رو راضی کردید که اصلا توی این وبلاگ جدید فکر کامنت این حرف ها ابدا نیستم.حالا صحت صدق و از اینجور حرفهاش بماند ولی عشقت کشید نظر بده نکشید نده.(که باید بکشه)
اما اینم می گم به عنوان اخرین حرفم.خیلیا ممکنه فکر کنند من توی این وبلاگ چی قراره بذارم.راستش هیچی قرار نیست بذارم.یک مشت دری وری که اصولا و ضرورا و از این حرف ها یک مشت اراجیف که یک سیر تحول کنونی این روزگار برای خودم هست.البته ناگفته نماند که سانسور و از این حرف ها ابدا توش نداریم پس مطمئن باشید هر چیزی که من توی این وب می نویسم واقعا نظر قلبیم هست از کارها توی سایت درن شان فنز گرفته تا بیا برو تو مدرسه.

و اما نکته جالب اینکه این وب قرار بود با روز تولد خودم افتتاح بشه که ماشا.. سه رو.ز دیرتر پست اولش خودش.البته اصل اصول توش رعایت شده اونم اینکه خوب همیشه اونطور که می خوای کارها پیش نمی ره.از تولد من توی مشهد با بچها بگو که پوکید تا میتینگ درن شان فنز که اخر سر نفهمیدم مکانش انتهای خیابان ونک بود یا اول خیابان ونک.

خوب فکر می کنم به اندازه کافی مخ همه را تیلید کردم.

موفق باشید.

علی _ A _
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:31  توسط علی  |